پا به پای غرور و قافیه می روی
مرگ با لباس چین دار بلندش
پای پنجره ی اتاقم می اید
سوت می زند
و منتظر می ماند
قوطی قرص های این قلب بی قرار که سبک تر شد
مرگ هم بر می گردد
می رود سراغ سرایدار پیر همسایه
نه ! عزیز دلم
تازگی بوف کور هدایت را نخوانده ام
اینها که نوشتم حقیقت محض است
باور نمی کنی ، یک شب به کوچه ی دلتنگ ما بکوچ
کنار همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است
بایست و تماشا کن
تا ببینی چگونه به دامن دریا و گریه می روم
بس کن ای دل ساده
صفحه صفحه برای که گریهمی کنی ؟
کتاب کبود گریه ها را آهسته ببند
تا خواب بی خروس بانوی بهار را بر هم نزنی
گوش کن! درمانده ی درد آلود
از پس پرده های پنجره
صدای سوت می اید
پ ن: میرم که هم تو راحت بشی هم تو....
پ پ ن:می روم ، باید رفت.....
پ پ پ ن:سهراب گفته بود زیر باران باید رفت ولی دیدی وقت رفتنم بارون هم نبود؟؟؟
چیدنش
و از یاد بردن که آبش باید داد
هرچقدر خواستم بگیرمشان نبودند
چه زود بهانه ها هم کم آمدند
وفتی که من هنوز
لبریز از بغضهای بر نیامده
قدم های تاریکی را هراسان به نظاره نشستم
نمی دانم مرا به چه باور کرده ای؟
به چشمانی که گریستمشان؟
به آن غم ترانه هایی که در زوزه های بی امان باد
با شب ناله های سرد سرودمشان؟
به تنهایی ها و دلتنگی ها؟
نمی دانم...
گریز من از تو نیست
از دلی است که پس مانده هایش
پشت هزاران شب تیره مدفون گشته است
آری سخن بسیار بود
بسیار بود از هر آنچه سالها بر دل آوار گشته بود
اما بغض مجال نفس های آخر را گرفت
کاش تو می گفتی
که با این دل چند پاره و این بغض وامانده
شب ها چگونه سحر می شوند؟
شب ها که در خیابان خلوت خواب
پا به پای غرور و قافیه می روی
مرگ با لباس چین دار بلندش
پای پنجره ی اتاقم می اید
سوت می زند
و منتظر می ماند
قوطی قرص های این قلب بی قرار که سبک تر شد
مرگ هم بر می گردد
می رود سراغ سرایدار پیر همسایه
نه ! عزیز دلم
تازگی بوف کور هدایت را نخوانده ام
اینها که نوشتم حقیقت محض است
باور نمی کنی ، یک شب به کوچه ی دلتنگ ما بکوچ
کنار همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است
بایست و تماشا کن
تا ببینی چگونه به دامن دریا و گریه می روم
بس کن ای دل ساده
صفحه صفحه برای که گریه می کنی ؟
کتاب کبود گریه ها را آهسته ببند
تا خواب بی خروس بانوی بهار را بر هم نزنی
گوش کن! درمانده ی درد آلود
از پس پرده های پنجره
صدای سوت می اید
گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتی : يک پلک نزده،
پرنده ی پندارم
از بام ِ خيال تو خواهد پريد!
من سکوت کردم!
گفتی : هيچ ستاره ای،
دستاويز ِ تو در اين سقوط ِ بی سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتی : قول می دهم هر از گاهی،
چراغ ِ ياد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم ، اما
ديگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سيم و ستاره نشنيدی
چقدر به هوا احتیاج دارم
یه مقدار هوا داخل سرنگ
باورم کم کرده اند ای نازنین
اما تو باور کن مرا !!!!!
تنها یادگاریم از تو
تیغی است که برای بوسیدن رگهایم لحظه شماری میکند
انگار
دیگه اینجا
حرفی نمونده..
یا شایدم
مونده..
اما حرفایی که..
تکراری ان!
تکرار..
تکرار..
تکرار..
انگار دیگه
فریادی نمونده
یا شایدم
مونده..
اما فریادی که..
تکراریه!
من فقط
هر روز
حالم به هم میخوره..
هر روز میخوام داد بزنم..
"خفه شین"!
هر روز منتظرم..
انگار دیگه حرفی نمونده..
انگار دیگه
هیچی نمونده!
بذار بخوام..
این دفعه..
بدون هیچ لالایی ای [که هیچ وقت خونده نشد]
بدون اینکه بگم
لالایی بخون
دست های لرزانم
چشم های خیسم
تپیدن قلبم
همه این ها
بهانه ای است
برای اینکه
مرا در آغوش بگیری
چگونه میگذرد این روزها
این روزهایی که
من حتی خودم را هم نمیبینم..
شبهایی که سردند و تاریک..
و هوا
هنوز هم بوی تعفن میدهد..
و من در کنار این شبهای سرد
به ته راه نگاه میکنم..
که با مرگ پوشانده شده است
و میروم..
و میروم.
من هر روز و هر روز
رنگ چشام
سیاه تر و سیاه تر میشه
بعد تو به من میگی
چرا انقد زندگیو سیاه میبینی؟
من هر روز و هر روز
رنگ چشام
سیاه تر و سیاه تر میشه
اون وقت تو به من میگی
چرا انقد بریدی؟
آره...
من بریدم!
پ.ن:جـــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــغ
دیر میگذرد
روزهایی که
میخواهم
فراموش شوی.
دیر میگذرد
روزهایی که
فراموش شده ام.
دیر میگذرد.
باور کن.
هِی!
من خیلی خستم...
نمیخوای بغلم کنی؟
امروز دستهایت کجا بود؟!!!
هرچقدر خواستم بگیرمشان نبودند
سر خط ایستاده ام که چه بنویسم؟
برای که بنویسم؟
روزهاست که دیگر تو،
بهانه ای برای نوشتن نیستی و من ،
بهانه ای برای هیچ چیز....
از آن سرآغاز که از عشق نوشتم
و پایان را نفرت ، نقطه سر خط،
چرخ ثانیه ها هم لا به لای گِل های زندگی
مانده است و
دیگر نمی رود....
اکنون من اینجا ایستاده ام،
بر سر خط،
در هجوم تاریکی و حسرت راهی روشن......
دیگر اما از عشق،
هیچ یادگاری نیست....!



