تبليغاتX
سرطان حنجره
شب ها که در خیابان خلوت خواب
 پا به پای غرور و قافیه می روی
 مرگ با لباس چین دار بلندش
 پای پنجره ی اتاقم می اید
 سوت می زند
 و منتظر می ماند
 قوطی قرص های این قلب بی قرار که سبک تر شد
 مرگ هم بر می گردد
 می رود سراغ سرایدار پیر همسایه
 نه ! عزیز دلم
 تازگی بوف کور هدایت را نخوانده ام
 اینها که نوشتم حقیقت محض است
 باور نمی کنی ، یک شب به کوچه ی دلتنگ ما بکوچ
 کنار همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است
 بایست و تماشا کن
 تا ببینی چگونه به دامن دریا و گریه می روم
 بس کن ای دل ساده
 صفحه صفحه برای که گریهمی کنی ؟
 کتاب کبود گریه ها را آهسته ببند
 تا خواب بی خروس بانوی بهار را بر هم نزنی
 گوش کن! درمانده ی درد آلود
 از پس پرده های پنجره
 صدای سوت می اید

 

پ ن: میرم که هم تو راحت بشی هم تو....

پ پ ن:می روم ، باید رفت.....

پ پ پ ن:سهراب گفته بود زیر باران باید رفت ولی دیدی وقت رفتنم بارون هم نبود؟؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 0:39 توسط فریاد |


 ساده است ستایش گلی

                 چیدنش

                 و از یاد بردن که آبش باید داد

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 2:12 توسط فریاد |


من در جنگلی

همه ی خاطرات را

می سوزانم

تو را هم

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 1:12 توسط فریاد |


امروز دستهایت کجا بود؟!!!!

هرچقدر خواستم بگیرمشان نبودند

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 1:58 توسط فریاد |


چه زود بهانه ها هم کم آمدند

وفتی که من هنوز

لبریز از بغضهای بر نیامده

قدم های تاریکی را هراسان به نظاره نشستم

 

نمی دانم مرا به چه باور کرده ای؟

به چشمانی که گریستمشان؟

به آن غم ترانه هایی که در زوزه های بی امان باد

با شب ناله های سرد سرودمشان؟

به تنهایی ها و دلتنگی ها؟

نمی دانم...

 

گریز من از تو نیست

از دلی است که پس مانده هایش

پشت هزاران شب تیره مدفون گشته است

 

 

آری سخن بسیار بود

بسیار بود از هر آنچه سالها بر دل آوار گشته بود

اما بغض مجال نفس های آخر را گرفت

کاش تو می گفتی

که با این دل چند پاره و این بغض وامانده

شب ها چگونه سحر می شوند؟

+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 1:29 توسط فریاد |


 

 

شب ها که در خیابان خلوت خواب
پا به پای غرور و قافیه می روی
مرگ با لباس چین دار بلندش
پای پنجره ی اتاقم می اید
سوت می زند
و منتظر می ماند
قوطی قرص های این قلب بی قرار که سبک تر شد
مرگ هم بر می گردد
می رود سراغ سرایدار پیر همسایه
نه ! عزیز دلم
تازگی بوف کور هدایت را نخوانده ام
اینها که نوشتم حقیقت محض است
باور نمی کنی ، یک شب به کوچه ی دلتنگ ما بکوچ
کنار همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است
بایست و تماشا کن
تا ببینی چگونه به دامن دریا و گریه می روم
بس کن ای دل ساده
صفحه صفحه برای که گریه می کنی ؟
کتاب کبود گریه ها را آهسته ببند
تا خواب بی خروس بانوی بهار را بر هم نزنی
گوش کن! درمانده ی درد آلود
از پس پرده های پنجره
صدای سوت می اید

+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 1:6 توسط فریاد |


 

انگار يکی از آخرين تلفن ها بود!
گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتی : يک پلک نزده،
پرنده ی پندارم
از بام ِ خيال تو خواهد پريد!
من سکوت کردم!
گفتی : هيچ ستاره ای،
دستاويز ِ تو در اين سقوط ِ بی سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتی : قول می دهم هر از گاهی،
چراغ ِ ياد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم ، اما
ديگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سيم و ستاره نشنيدی
 
 
 
قهرمانی دريايی های پايتخت و به ديوونه هايی از جنس خودم تبريک ميگم. ديوونه هايی که بعد خداحافظی کاپيتان فرياد شادی توی گلوشون خشکيد.
+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:55 توسط فریاد |


چقدر به هوا احتیاج دارم

      یه مقدار هوا داخل سرنگ

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 11:37 توسط فریاد |


باورم کم کرده اند ای نازنین

                             اما تو باور کن مرا !!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 0:43 توسط فریاد |


تنها یادگاریم از تو

تیغی است که برای بوسیدن رگهایم لحظه شماری میکند

+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 10:43 توسط فریاد |


انگار
دیگه اینجا
حرفی نمونده..
یا شایدم
مونده..
اما حرفایی که..
تکراری ان!
تکرار..
تکرار..
تکرار
..
انگار دیگه
فریادی نمونده
یا شایدم
مونده..
اما فریادی که..
تکراریه!
من فقط
هر روز
حالم به هم میخوره..
هر روز میخوام داد بزنم..
"خفه شین"!
هر روز منتظرم..
انگار دیگه حرفی نمونده..
انگار دیگه
هیچی نمونده!
بذار بخوام..
این دفعه..
بدون هیچ لالایی ای [که هیچ وقت خونده نشد]
بدون اینکه بگم
لالایی بخون

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 12:8 توسط فریاد |


دست های لرزانم

چشم های خیسم

تپیدن قلبم

همه این ها

بهانه ای است

برای اینکه

مرا در آغوش بگیری

+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 10:1 توسط فریاد |


چگونه میگذرد این روزها
این روزهایی که
من حتی خودم را هم نمیبینم..
شبهایی که سردند و تاریک..
و هوا
هنوز هم بوی تعفن میدهد..
و من در کنار این شبهای سرد
به ته راه نگاه میکنم..
که با مرگ پوشانده شده است
و میروم..
و میروم.

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 18:55 توسط فریاد |


من هر روز و هر روز
رنگ چشام
سیاه تر و سیاه تر میشه
بعد تو به من میگی
چرا انقد زندگیو سیاه میبینی؟
من هر روز و هر روز
رنگ چشام
سیاه تر و سیاه تر میشه
اون وقت تو به من میگی
چرا انقد بریدی؟
آره...
من بریدم!
پ.ن:جـــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــغ


+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 14:13 توسط فریاد |


دیر میگذرد
روزهایی که
میخواهم
فراموش شوی.
دیر میگذرد
روزهایی که
فراموش شده ام.
دیر میگذرد.
باور کن.

+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 2:18 توسط فریاد |


هِی!
من خیلی خستم...
نمیخوای بغلم کنی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 14:4 توسط فریاد |


امروز دستهایت کجا بود؟!!!

هرچقدر خواستم بگیرمشان نبودند

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 0:41 توسط فریاد |


سر خط ایستاده ام که چه بنویسم؟

برای که بنویسم؟

روزهاست که دیگر تو،

 بهانه ای برای نوشتن نیستی و من ،

 بهانه ای برای هیچ چیز....

از آن سرآغاز که از عشق نوشتم

و پایان را نفرت ، نقطه سر خط،

چرخ  ثانیه ها هم  لا به لای گِل های زندگی

مانده است و

دیگر نمی رود....

اکنون من اینجا ایستاده ام،

بر سر خط،

در هجوم تاریکی و حسرت راهی روشن......

 دیگر اما از عشق،

هیچ یادگاری نیست....!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 14:28 توسط فریاد |